تبليغاتX
جزیره ی تنها

 

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم

                 گریه غرورمو به هم میزنه.....

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:34 توسط هستی |

 

 

برای روزمیلادتن من نمیخوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی

مرا باخودببر تا اوج خواستن بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من

نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام ازگلای سرخابی برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت به پایم اشک خوشحالی بباری

بذار از داغی دستای تنهات بگیره حرم گرما بستر من

بذارباتو بسوزه جسم خستم ببینی آتش و خاکستر من

توای تنها نیاز زنده بودن بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پیرهنی رنگ محبت اگه خواستی بیایی دیدن من

که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من

نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غم فرسودن من

 

 

پ.ن۱: تو این روز دلم بیشتر از همیشه تنگه !

پ.ن۲:....!

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 0:0 توسط هستی |

 

 

 

 

توبه من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره سیب را از باغچه ی همسایه دزدیدم.

باغبان از پی من تند دوید؛

 سیب را دست تو دید،

غضب آلوده به من کرد نگاه،

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و

 تو رفتی و

               هنوز خش خش کام تو تکرارکنان می دهد آزارم که

                                                          چرا باغچه ی کوچک خانه ی ما سیب نداشت؟؟

 

 

 

پ .ن:نمیدونم چرا یهو دلم واسه این شعر تنگ شدو گذاشتمش!

پ .ن2:دلم گرفته؛مثل تمام روزای این زندگی خاکستری...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:47 توسط هستی |

من یک جزیره ام.یک جزیره ی ناشناخته وسط دریای زندگی.هنوز هیچ کس این جزیره ی تنها رو خونه ی همیشگی خودش نکرده.
تو هم مسافری می دونم........